|
نگاهی به تحولات و توسعه ی دموکراسی در مثلث پارسی نشین
|
در فرودگاه فرانکفورت

در فرودگاه بزرگ و بین المللی فرانکفورت از هواپیما خارج شدم . در ابتدای خروج دو ناظر به سرعت پاسپورت و ویزه ی مرا چک کردند و سوار یک اتوبوس بزرگ و زیبا شدیم.
همه چیز در اطرافم نو،زیبا وناشناخته بود. چشمم با تشنگی بسیار به هر طرف می درید و به هر آنچه که زیبا و ناشناخته بود حمله ور می شد.
از اتوبوس پیاده شدم و به سمت درب شیشه ای پیش رفتم که همه به آن سمت می رفتند، سوار پله ی برقی شدم و به منزل دوم فرود گاه شماره ی 2 رفتم . بعداً فهمیدم که این پله ی برقی مرا به سمت دنیایی برد که هوش از سرم می ربود.
منتظر شدم که رابط من هم برسد. او شخصی آرام از اهالی آلمان بود که در کابل کار می کرد و قبول کرده بود که به من کمک کند.
با یک پرواز آمدیم ولی من در هواپیما مزاحمش نشدم. بالاخره به سمت وی رفتم و او گفت که باید به قسمتی برویم که بارها و چمدان ها را از هواپیما می آوردند.
وقتی به سمت سالن اصلی می رفتم دوستم به من اشاره کرد که باید از وسیله ی باربری استفاده کنم. آن وسیله را گرفتم و شروع کردیم به راه پیمایی به سمت ایستگاه اصلی قطارها.
خیلی راه رفتیم . ایستگاه شماره ی 2 که مخصوص فرودگاه بود خیلی بزرگ بود.
با وسیله ی باربری خودمان به پله های برقی فراوانی سوار شدیم و از این سو به آن سو و بالا یا پائین می رفتیم.
یک گروه از دانش آموزان آلمانی را دیدم که برای آشنایی با کارو سیستم فرودگاه همراه با معلمان شان به فرودگاه آمده بودند و می خواستند همه جا را ببندند.
خیلی آرام و مأدب بودند و می دانستند که از قطار بین شهری چگونه استفاده کنند.
من ودوستم بالاخره توسط یک آسانسور به قطار ی که باید ما را از فرودگاه به ایستگاه قطارها می برد، رسیدیم .
قطار زرد رنگ بود با پنجره های بزرگ و اتوماتیک.
راننده نداشت و پس از این که توقفش تمام می شد، درب ها خود به خود بسته می شد و قطار به راه می افتاد.
من و دوستم درست در ردیف اول نشستیم جایی که در کشورهای شرقی محل راننده است و روبروی ما و کنار پنجره چند نفر از همان دانش آموزانی نشستند که برای باز دید آمده بودند.

آنها به جلو نگاه می کردند و من به آنها ! کسی اصلاً متوجه من نبود و من احساس بسیار خوبی داشتم. کسی نبود که مثل ایران با تحقیر یا به گونه ای تبعیض آمیز به من نگاه کند.
همه آرام بودند و جز دانش آموزان دیگر کسی با کسی حرف نمی زد. به همه نگاه می کردم ولی هیچ کسی به سمت من با فضولی نگاه نمی کرد اما من کنجکاوانه یک روزه می خواستم از چهره های آنهابفهمم که در فکرشان چه می گذرد.
ناممکن بود!
قطار به سمت ایستگاه می رفت و من با حیرت و هیجان ازاین همه سازندگی به اطرافم نگاه می کردم و افسوس می خوردم.
به دوست آلمانی ام گفتم حالا معنی اصلی توسعه یافتگی را فهمیدم و از با غرور لبخندی به من زد.
قطار به ایستگاه رسید و مابعد از گذشت یک سری دهلیز های بزرگ و پله برقی های متواری به ایستگاه قطارها رسیدیم.
تکت یا بلیط من قبلاً رزرو شده بود و من باید کدی را که ایمیل شده بود وارد دستگاه قرمز رنگی می کردم که در داخل ایستگاه بود.
این کار را دوست آلمانی ام کرد. البته این ماشین جدید بود و او نیز اندکی معطل شد تا راه حل را پیدا کرد.
بلیط های من چاپ شدند و از جای مخصوص بیرون آمدند و من آنها را گرفتم.
دوستم مرا راهنمایی کرد که در کجا باید معطل شوم و خود او نیز از مسیر دیگری از من جدا شد.
من هم سوار بر آخرین پله برقی شدم و پائین به سمت سکویی رفتم که قطار می آمد.
ساعت 2:30 بعد از ظهر به وقت آلمان بود که تقریباً ساعت 5 بعد از ظهر به وقت کابل می شد.
به این ترتیب من طولانی ترین روز زندگی ام را در حالی پشت سرمی گذاشتم که با سیلی از اتفاقات رو به رو بودم.
در یک کشور صلح دیده بودم که جنگی بزرگ را پشت سر گذاشته بود و می رفت که جزء رهبران اصلی دنیای مدرن شود.
توسعه ی این کشور که محوراصلی جنگ جهانی دوم بود؛ چشم هر بیننده ای راه خیره می کند.
همه جا روشن و شفاف بود و هر کس کار خود را دقیق انجام می داد. من به روزها و اتفاقاتی که در پیش رو داشتم فکر می کردم.
