تبليغاتX
بازگشایی یک پرونده ی سیاه
نگاهی به تحولات و توسعه ی دموکراسی در مثلث پارسی نشین

قسمت چهارم                                                             

اولین شب در پایخت زیبای آلمان

 

ایستگاه شهرها نور بزرگ بود . اولین کاری که می بایست می کردم پرسیدن در باره ی قطار برلین بود.

 

به بلیتم نگاه کردم و متوجه شدم که باید به کدام سکو(flat ) بروم و در کدام غرفه ی قطار (Wagon ) سوار شوم.

 

شماره ها را می دانستم ولی این که از کدام راه به این سکو برسم را نه . از شخصی که احتمالاً هندی یا پاکستانی بود راه را پرسیدم.

 

 بدون هیچ لبخند ویا حالات خاصی به من گفت که باید از پله ها پائین بروم وسپس از آن طرف زیر گذر بالا روم و سکوی مورد نظرم را بیابم وخود با دست پله ی برقی اشاره کرد.

 

از او تشکر کردم و چمدانم را به دست گرفته و با پله ی برقی به زیر گذر رفتم . شهری در زیر شهرها نور.

 

زیر گذر ایستگاه بسیار بزرگ بود در بین سالن بزرگش ماشین های اتوماتیکی قرار داشت که می توانستی با وارد کردن پول خواسته شده، بلیت یا خوردنی و یا نوشیدنی دریافت کنی.

 

باید بی خیال امتحان کردن این ماشین ها می شدم . چون اولاً وقت کافی نداشتم و دوماً یورو یا واحد پول کشور های اروپایی را هم در جیب نداشتم.

 

به داخل زیر گذر رفتم. در هر دو طرف زیر گذر پله های برقی وجود داشت که مردم را بالا یا پائین می کرد و در کنار هر دهلیزی که به بالا می رفت شماره ای بزرگ نوشته شده بود.

 

حدس زدم که باید شماره ی سکوها باشد و برای اطمینان از خانمی که از روبرو می آمد و مسن نیز بود پرسیدم و بلیتم را نشانش دادم.

 

خنده ای کرد و شماره ی سکو را نشانم داد و سپس به آلمانی چیزی گفت که معلوم بود انگلیسی نمی فهمد.

 

به سمت سکو رفتم بالا که آمدم عده ی زیادی را دیدم که منتظر هستند.

 

 کمی بدون دلیل خاصی ایستادم و اطرافم رانگاه کردم .جدول زمان بندی شهرهای قطار را نیز دیدم که حتی جهت قطار را به هر شهری ترسیم کرده بود.

 

امّا من نمی توانستم چیزی از آن دریابم چون هیچ گاه در زندگی ام چنین سیستم پیش رفته ای را ندیده بودم.

 

در ایران که بودم فقط چند بار با قطار از مشهد به تهران سفر کرده بودیم . سیستم آنها بسیار آسان بود.

 

 فقط همان زمانی که در بلیت نوشته شده بود باید بر تنها ایستگاه و تنها سکوی موجود در مشهد می رفتی و قطار برای مدت بیشتر از یک ساعت در ایستگاه می بود تا همه چی حل شود.

 

ولی در این شهر و ایستگاه بزرگ که در هر 5 دقیقه ده ها قطار می ایستاد و حرکت می کرد خیلی مشکل بود.

 

من در زیر گذر حتی به شماره ی 35 نیز بر خوردم که نشان می داد 35 سکوی قطار وجود دارد و ده ها قطار در هر 5 دقیقه رفت و آمد می کنند.

 

بالاخره تصمیم گرفتم از کسی بپرسم تا مطمئن شوم، نزدیک به جدول زمان بندی قطار بودم که چشم به جوانی در حدود 20 ساله افتاد.

 

 در گوشش ، یک گوشی سیاه وجود داشت که احتمالاً به رادیو یا موزیک گوش می داد.

 

شاید دانشجو بود بود زیرا کوله ی پشتی اش به نظر پر از کتاب و  وسایل درسی بود چهره ی آرامی داشت پسری با قدی بلند ، چشم های آبی و موهای گندمی.

 

 جلو رفتم، به سردی نگاهش به چهره ام برخورد و متوجه نگاه پرسش گرانه ی من شد رفتم جلو و وانمود کردم که می خواهم با او حرف بزنم و در ابتدا گفتم : ببخشید! سریع گوشی را از گوشش در آورد و گفت : بله.

 

پرسیدم که قطار برلین از کدام سو می آید و من باید در کجا منتظر باشم بلیتم را گرفت و در حالی که به سمت جدول قطارها می رفت می گفت: الان برایت پیدا می کنم.

 

 در جدول زمان بندی قطارها یک تصویر کامپیوتری از قطارها وجود داشت که درآخر و ابتدای آن وقت ورود قطار به ایستگاه نوشته شده بود و در روی هراقک یا (Wagon ) هم نمره ی واگن وجود داشت که نشان می داد در کدام قسمت ایستگاه می توانی اطاقک خود را بیابی.

 

هر ایستگاه به بخش های A  و  B و C  و D   تقسیم شده بود که هر اتاقک با هر نمره ای طبق شکلی که در جدول کشیده شده بود، در مقابل این حروف می ایستاد.

 

درکنار این حروف نیز یک ساعت عقربی بزرگ و در زیر آن مقصد ایستگاه و این که قطار چه زمانی وارد ایستگاه می شود به چشم می خورد.

 

از آن پسر جوان تشکر کردم و درست 3 دقیقه بعد قطار برلین سر رسید و من سوار آن شدم. این قطار بر خلاف قطار قبلی کمی کهنه تر و قدمی تر بود ولی هنوز راحت و زیبا بود.

 

در صندلی ام نشستم و بعد از ده دقیقه ای که قطار حرکت کرده بود مرد بزرگی با ریش سفید و لباس های مخصوص خدمه آمد و بلیتم را دید و مهر زد.

 

من یاد داشت هایم را که در کابل از دفتر گویته گرفته بودم در آوردم و به دنبال نمره ی تماس رابط آلمانی ام در برلین می گشتم.

 

موبایل من که از شرکت Roshn  در افغانستان بود در آنجا کار می کرد و من نمی دانستم و کارت اعتباری کافی نخریده بود.

شاید می توانستم با اعتبار باقی مانده در موبایلم به رابطم تلفن کنم.

 

نمره ی تماسش را پیدا کردم و شروع به دایر نمودن نمره کردم.

 

تماس برقرار شد و از آن طرف خط صدای زنی جوانی را شنیدم.

 

خودم را معرفی کردم و از او پرسیدم که چگونه متوجه ایستگاه برلین شوم.

 

او در حالی که کمی هیجان زده به نظر می رسید از من پرسید که آیا قطار سر وقت به ایستگاه رسیده بود یا نه و من گفتم بله.

 

ــ خوب پس به بلیتت نگاه کن و ساعتی را که قطار به ایستگاه برلین می رسد پیدا کن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 11:14  توسط سید مسعود حسینی  | 

دوستان عزیز!

با عرض معذرت از حضور شما به خاطر تاخیر در به روز کردن وبلاگم.

روزهای سختی را پشت سر گذاشتم که مدتی از آن در هلمند و در محاصره طالبان پاکستانی گذشت.

سعی می کنم ادامه سفرم را هر چه زودتر در وبلاگم قرار دهم.

پیروز باشید. 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/13ساعت 11:8  توسط سید مسعود حسینی  |