|
نگاهی به تحولات و توسعه ی دموکراسی در مثلث پارسی نشین
|
قسمت سوم
در انتظار قطار برلین
بر روی نیمکت انتظار نشستم تا ساعت رسیدن قطاری که من باید سوار شوم ، فرا برسد . نمی دانستم که از کدام طرف می آید از چند نفری پرسیدم ولی درست جواب نگرفتم .
پیر مردی را چند متر آن طرف تر در سمت چپ خودم دیدم که بر روی نمیکت نشسته بود و کمی دورتر از او خانمی محجبه که معلوم بود مسلمان است نشسته بود.
رفتم جلو و از پیر مرد پرسیدم که قطار برلین از کدام طرف می آید.
لهجه ی انگلیسی اش آشنا بود و نا خود آگاه پرسیدم که اهل کجا هستید و او با اندکی تأمل و تعجب از این سؤال به چشمان من خیره شد و با اکراه جواب داد؛ افغانستان !
کمی خوشحال شدم و دلگرم . او نمی دانست که قطار از کدام سو می آید . کنارش نشستم که چشمم متوجه پله ی برقی شد.
خانواده ی دیگری که در هواپیما دیده بودم پائین آمدند. خوشحال تر شدم . از جایم برخاستم تا آنها بنشینند. خانمی که مادر چند فرزند نیز بود ، جوان و زیبا بود موهای بناگوشی داشت و چشمان درخشان.
من کمی آن طرف تر بر روی نیمکت نشستم و شروع به احوال پرسی کردیم.
آنها در هامبورگ زندگی می کردند که شهری تجاری است و بیش از 70 هزار نفر افغان را در خود جای داده است.
قرار بود در همان قطاری که من سوار می شدم آنها نیز سوار شوند. چندی بعد صدای زوزه ی قطار به گوشم رسید و من نا خود آگاه به سمت آن چرخیدم.
صدای آرامی داشت که بسیار با وقار و غرور به سمت من می خرامید.
وقتی که اتاقک راننده ، در ابتدای قطار از برابر من می گذشت احساس کردم که قطار بی جان به من نگاه می کند.
بالاخره قطار ایستاد و درب های آن با صدای نا آشنایی باز شد.
مأموران قطار پیاده شدند و من جلو رفتم. هیچ کس با کسی حرف نمی زد.
از یکی از آنها پرسیدم که آیا این قطار، قطاری است که من باید سوار شوم و بلیتم رانشانش دادم.
بدون این که بلیتم را به دستش بگیرد خود را خم کرد و آن را نگاه کرد و سپس به سمت آخر قطار اشاره کرد و گفت که باید از واگن آخری سوار شوم.
بارهایم را به دست گرفتم و به سمت آخر قطار که 100 متری از من دور بود دویدم.
باید می دویدم چون قطار ها معمولاً 5 دقیقه در ایستگاه می ماندند.
در ابتدای دربی که من باید سوارمی شدم زنی با لباس مخصوص خدمه ی قطار ایستاده بود و کمی تعجب کرده بود چون من به سرعت به سمت او می دویدم.
از او پرسیدم که باید از همین دروازه سوار شوم و او بلیتم را نگاهی کرد و گفت بله.
من داخل رفتم و چند ثانیه بعد درب های قطار بسته شد. درون واگن را نگاه کردم همه چی غریب بود، نمی دانستم که باید چه کار کنم به بلیتم نگاه کردم ، شماره ی صندلی را که برای من رزرو شده بود پیدا کردم.
چهار طرفم را نگاه کردم ولی هیچ نمره ای ندیدم .
سپس همان خدمه ی قطار را دیدم که مسافران را راهنمایی می کند، بلیتم را به وی دادم و گفتم که کمکم کند و او نیز به من گفت که باید دنبالش بروم.
صندلی ام رانشانم داد و من هم نشستم . حال فرصتی داشتم تا درون قطار سریع السیر را ببینیم.
جایم خیلی راحت بود. صندلی ها درست به شکل صندلی های هواپیما بود امّا رو برویت جای بیشتر داشت.
دوربین ام را بیرون آورده بودم تا عکس بگیرم ولی هیجان و خستگی هفت ساعت پرواز دستانم را اجازه نمی دادند.
کمی آرام تر شدم و به بیرون از قطار نگاه کردم.
خدای من ! همه جا سبز بود. یادم از صفتی آمد که در کتاب های درسی در باره ی قاره ی اروپا می خواندیم، «قاره ی سبز».
مناظر با سرعت از پیش روی من می گذشتند و در بین راه دهکده های کوچک و زیبایی را می دیدم که همه خانه ها سقف های سرخ رنگ داشتند و به دور کلیسایی که عموماً درمرکز قرار داشت جمع شده بودند.
از کنار هر دهکده که می گذشتیم تلاش می کردم آن را خوب ببینم.
اکثر آنها کاملاً منظم با خیابان هایی که عموماً از آجر و سنگ فرش شده بود و زیبایی جالبی داشت. به آسمان نگریستم، همان رنگی بود که در افغانستان بود و البته ابرها کمی متفاوت بودند.
اشکال ابرها فرق می کرد، توده های ابرها بسیار بزرگ تر و زیبا تر بود.
خدایا! چرا این همه زیبایی و نعمت فقط برای مردم این گوشه از دنیا!؟
همانگونه که مناظر زیبا و سر سبز آلمان از جلوی دیدگانم می گذشتند، نمی دانستم باید چه حسی داشته باشم.
خودم را گم کرده بودم. آیا باید ناراحت می شدم و یا این که خوشحال می بودم که در چنین سر زمینی سفر می کنم؟
آنها چگونه به این آبادانی دست یافته بودند؟
توربین های سه ملخه ی بادی با قد های افراشته از جلوی چشمانم می گذشتند و سؤالات بی شماری ذهنم را به خود مشغول کرده بود!
آلمان که نفت یا گاز ندارد و بعد از جنگ جهانی از افغانستان هم بیشتر خراب شده بود، پس آنها چگونه کشورشان را به این حد توسعه رسانیده اند؟
تمام این سؤالات داشتند مرا دیوانه می کردند. سرم را به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم و فکر می کردم که ناگهان صدایی مرا به خود آورد !
کسی با زبان آلمانی چیزی می گفت : سرم را چرخاندم فردی با موهای کوتاه و زرد که معلوم نبود مرد است یا زن و از وسایلی که در دست داشت فهمیدم که مأمور کنترول بلیت ها است.
بلیتم را به وی دادم و به چهره اش خیره شدم ، نگاهی به من کرد و به او گفتم که باید به برلین بروم.
متوجه سنگینی نگاه ام که شد، لبخندی زد و گفت که باید درهانور قطارم راعوض کنم و سپس بلیتم را باطل کرد و به دستم داد و با لبخندی دیگر دور شد.
نمی دانستم که هانور کجاست ، امّا به هر ایستگاهی که قطار می رسید چند لوحه که نام شهر در آن نوشته شده بود دیده می شد.
پس باید به هوش می بودم، نزدیک به دو ساعت با سرعت گذشت و هنوز در فکر بودم که مسافری که در پشت صندلی من نشسته بود به من با لبخندی گفت که به هانور نزدیک شده ام وسپس صفحه ای کامپیوتری را در جلوی واگن و بر روی دروازه ی ورودی نشان داد که نوشته بود 5 دقیقه ی دیگر به هانوار می رسیم.
من تازه متوجه آن صفحه ی کامپیوتری شدم و آماده شدم تا پیاده شوم.
به سمت درب خروجی قطار رفتم و منتظر شدم که قطار بایستد.
قطار در ایستگاه بزرگ و مجهز هانور ایستاد ومن در کمال نابلدی با نگاه به چهار طرفم پیاده شدم.
در فرودگاه فرانکفورت

در فرودگاه بزرگ و بین المللی فرانکفورت از هواپیما خارج شدم . در ابتدای خروج دو ناظر به سرعت پاسپورت و ویزه ی مرا چک کردند و سوار یک اتوبوس بزرگ و زیبا شدیم.
همه چیز در اطرافم نو،زیبا وناشناخته بود. چشمم با تشنگی بسیار به هر طرف می درید و به هر آنچه که زیبا و ناشناخته بود حمله ور می شد.
از اتوبوس پیاده شدم و به سمت درب شیشه ای پیش رفتم که همه به آن سمت می رفتند، سوار پله ی برقی شدم و به منزل دوم فرود گاه شماره ی 2 رفتم . بعداً فهمیدم که این پله ی برقی مرا به سمت دنیایی برد که هوش از سرم می ربود.
منتظر شدم که رابط من هم برسد. او شخصی آرام از اهالی آلمان بود که در کابل کار می کرد و قبول کرده بود که به من کمک کند.
با یک پرواز آمدیم ولی من در هواپیما مزاحمش نشدم. بالاخره به سمت وی رفتم و او گفت که باید به قسمتی برویم که بارها و چمدان ها را از هواپیما می آوردند.
وقتی به سمت سالن اصلی می رفتم دوستم به من اشاره کرد که باید از وسیله ی باربری استفاده کنم. آن وسیله را گرفتم و شروع کردیم به راه پیمایی به سمت ایستگاه اصلی قطارها.
خیلی راه رفتیم . ایستگاه شماره ی 2 که مخصوص فرودگاه بود خیلی بزرگ بود.
با وسیله ی باربری خودمان به پله های برقی فراوانی سوار شدیم و از این سو به آن سو و بالا یا پائین می رفتیم.
یک گروه از دانش آموزان آلمانی را دیدم که برای آشنایی با کارو سیستم فرودگاه همراه با معلمان شان به فرودگاه آمده بودند و می خواستند همه جا را ببندند.
خیلی آرام و مأدب بودند و می دانستند که از قطار بین شهری چگونه استفاده کنند.
من ودوستم بالاخره توسط یک آسانسور به قطار ی که باید ما را از فرودگاه به ایستگاه قطارها می برد، رسیدیم .
قطار زرد رنگ بود با پنجره های بزرگ و اتوماتیک.
راننده نداشت و پس از این که توقفش تمام می شد، درب ها خود به خود بسته می شد و قطار به راه می افتاد.
من و دوستم درست در ردیف اول نشستیم جایی که در کشورهای شرقی محل راننده است و روبروی ما و کنار پنجره چند نفر از همان دانش آموزانی نشستند که برای باز دید آمده بودند.

آنها به جلو نگاه می کردند و من به آنها ! کسی اصلاً متوجه من نبود و من احساس بسیار خوبی داشتم. کسی نبود که مثل ایران با تحقیر یا به گونه ای تبعیض آمیز به من نگاه کند.
همه آرام بودند و جز دانش آموزان دیگر کسی با کسی حرف نمی زد. به همه نگاه می کردم ولی هیچ کسی به سمت من با فضولی نگاه نمی کرد اما من کنجکاوانه یک روزه می خواستم از چهره های آنهابفهمم که در فکرشان چه می گذرد.
ناممکن بود!
قطار به سمت ایستگاه می رفت و من با حیرت و هیجان ازاین همه سازندگی به اطرافم نگاه می کردم و افسوس می خوردم.
به دوست آلمانی ام گفتم حالا معنی اصلی توسعه یافتگی را فهمیدم و از با غرور لبخندی به من زد.
قطار به ایستگاه رسید و مابعد از گذشت یک سری دهلیز های بزرگ و پله برقی های متواری به ایستگاه قطارها رسیدیم.
تکت یا بلیط من قبلاً رزرو شده بود و من باید کدی را که ایمیل شده بود وارد دستگاه قرمز رنگی می کردم که در داخل ایستگاه بود.
این کار را دوست آلمانی ام کرد. البته این ماشین جدید بود و او نیز اندکی معطل شد تا راه حل را پیدا کرد.
بلیط های من چاپ شدند و از جای مخصوص بیرون آمدند و من آنها را گرفتم.
دوستم مرا راهنمایی کرد که در کجا باید معطل شوم و خود او نیز از مسیر دیگری از من جدا شد.
من هم سوار بر آخرین پله برقی شدم و پائین به سمت سکویی رفتم که قطار می آمد.
ساعت 2:30 بعد از ظهر به وقت آلمان بود که تقریباً ساعت 5 بعد از ظهر به وقت کابل می شد.
به این ترتیب من طولانی ترین روز زندگی ام را در حالی پشت سرمی گذاشتم که با سیلی از اتفاقات رو به رو بودم.
در یک کشور صلح دیده بودم که جنگی بزرگ را پشت سر گذاشته بود و می رفت که جزء رهبران اصلی دنیای مدرن شود.
توسعه ی این کشور که محوراصلی جنگ جهانی دوم بود؛ چشم هر بیننده ای راه خیره می کند.
همه جا روشن و شفاف بود و هر کس کار خود را دقیق انجام می داد. من به روزها و اتفاقاتی که در پیش رو داشتم فکر می کردم.

قسمت اول
به سوی اروپا
روزها و سالها به سرعت می گذرند و هیچ تأمل نمی توان بر آن داشت . از نامزدی من و فرزانه ماه ها گذشته و فکر می کنم که چه زود گذشت .
فرزانه هم اینک در دبی است و من در درون هواپیما به سمت برلین پایتخت زیبای آلمان می روم.
فکر می کنم که چه قدر شتاب زده همه ی زندگی و روزها و سالها می گذرند حتی سریعتر از همین هواپیما که من بر آن سوارم.
چند روز پیش را به یاد می آورم که چه سخت کار می کردم، از 9 صبح تا 12 برای بانک جهانی و از آن به بعد برای فرهاد دریا.
درست نمی دانم . شاید مسعود را گم کرده ام . مسعود افسرده و غمگین حالا بسیار تفاوت کرده . به شدت کار می کند . عصبانی شده و خیلی زود عصبانی می شود. از حوصله و منطق پایدارش کمتر استفاده می کند و...
تمام این ها برای این است که می خواهم به یک فضای مدرن وارد شوم و دوران بیهودگی و کار عبث را که در ایران داشتم پشت سر می گذارم.
حالا فکرهای بزرگ تری دارم . دیگر در اندیشه هایم به رئیس جمهور شدن فکر نمی کنم. می کوشم تا در گوشه ای از این دنیای نه چندان بزرگ با یگانه عشقم فرزانه زندگی خوبی داشته باشم. می خواهم زندگی مرفه ای داشته باشم.
هنوز رسیدن به این اهداف راه زیادی و وقت زیادی را می طلبد. همین چند روزپیش بود که از دانشگاه Williams یک ایمیل داشتم که با تقاضای بورس من موافقت نکرده بودند.
خیلی افسرده و نا امید شدم ولی می دانم که باز هم امکان دارد که خداوند دوباره کارهایم را روبه راه سازد.
هواپیما سه ردیف دارد که چندان پر نیست. بزرگ است و در هر بخش یک صفحه ی کامپیوتر نشان می دهد که ما در کدام قسمت راه هستیم.
و من فکر می کنم که فاصله ی به این بزرگی چه قدر به سرعت در حال پیموده شدن است.
این اولین سفر من به اروپا است . در واقع اولین سفرم به یک شهر و کشور غربی به کشوری که خودش دچار یک جنگ بزرگ بوده امّا حال از کشورهایی است که صلح و دموکراسی را حمایت می کند.
در سفر کوتاهی که به آلمان داشتم با دنیای غرب بیشتر آشنا شدم و بر آن شدم تا خاطراتم را در این وبلاگ در اختیار همه بگذارم.
باشد که به کار آید.