|
نگاهی به تحولات و توسعه ی دموکراسی در مثلث پارسی نشین
|
مدتهاست که چیزی ننوشته ام. در همین چند روز آینده نامه ای خطاب به آقای کرزی را در این وبلاگ به چاپ می رسانم.
امیدوارم که مطالعه بفرمایید
قسمت چهارم
اولین شب در پایخت زیبای آلمان
ایستگاه شهرها نور بزرگ بود . اولین کاری که می بایست می کردم پرسیدن در باره ی قطار برلین بود.
به بلیتم نگاه کردم و متوجه شدم که باید به کدام سکو(flat ) بروم و در کدام غرفه ی قطار (Wagon ) سوار شوم.
شماره ها را می دانستم ولی این که از کدام راه به این سکو برسم را نه . از شخصی که احتمالاً هندی یا پاکستانی بود راه را پرسیدم.
بدون هیچ لبخند ویا حالات خاصی به من گفت که باید از پله ها پائین بروم وسپس از آن طرف زیر گذر بالا روم و سکوی مورد نظرم را بیابم وخود با دست پله ی برقی اشاره کرد.
از او تشکر کردم و چمدانم را به دست گرفته و با پله ی برقی به زیر گذر رفتم . شهری در زیر شهرها نور.
زیر گذر ایستگاه بسیار بزرگ بود در بین سالن بزرگش ماشین های اتوماتیکی قرار داشت که می توانستی با وارد کردن پول خواسته شده، بلیت یا خوردنی و یا نوشیدنی دریافت کنی.
باید بی خیال امتحان کردن این ماشین ها می شدم . چون اولاً وقت کافی نداشتم و دوماً یورو یا واحد پول کشور های اروپایی را هم در جیب نداشتم.
به داخل زیر گذر رفتم. در هر دو طرف زیر گذر پله های برقی وجود داشت که مردم را بالا یا پائین می کرد و در کنار هر دهلیزی که به بالا می رفت شماره ای بزرگ نوشته شده بود.
حدس زدم که باید شماره ی سکوها باشد و برای اطمینان از خانمی که از روبرو می آمد و مسن نیز بود پرسیدم و بلیتم را نشانش دادم.
خنده ای کرد و شماره ی سکو را نشانم داد و سپس به آلمانی چیزی گفت که معلوم بود انگلیسی نمی فهمد.
به سمت سکو رفتم بالا که آمدم عده ی زیادی را دیدم که منتظر هستند.
کمی بدون دلیل خاصی ایستادم و اطرافم رانگاه کردم .جدول زمان بندی شهرهای قطار را نیز دیدم که حتی جهت قطار را به هر شهری ترسیم کرده بود.
امّا من نمی توانستم چیزی از آن دریابم چون هیچ گاه در زندگی ام چنین سیستم پیش رفته ای را ندیده بودم.
در ایران که بودم فقط چند بار با قطار از مشهد به تهران سفر کرده بودیم . سیستم آنها بسیار آسان بود.
فقط همان زمانی که در بلیت نوشته شده بود باید بر تنها ایستگاه و تنها سکوی موجود در مشهد می رفتی و قطار برای مدت بیشتر از یک ساعت در ایستگاه می بود تا همه چی حل شود.
ولی در این شهر و ایستگاه بزرگ که در هر 5 دقیقه ده ها قطار می ایستاد و حرکت می کرد خیلی مشکل بود.
من در زیر گذر حتی به شماره ی 35 نیز بر خوردم که نشان می داد 35 سکوی قطار وجود دارد و ده ها قطار در هر 5 دقیقه رفت و آمد می کنند.
بالاخره تصمیم گرفتم از کسی بپرسم تا مطمئن شوم، نزدیک به جدول زمان بندی قطار بودم که چشم به جوانی در حدود 20 ساله افتاد.
در گوشش ، یک گوشی سیاه وجود داشت که احتمالاً به رادیو یا موزیک گوش می داد.
شاید دانشجو بود بود زیرا کوله ی پشتی اش به نظر پر از کتاب و وسایل درسی بود چهره ی آرامی داشت پسری با قدی بلند ، چشم های آبی و موهای گندمی.
جلو رفتم، به سردی نگاهش به چهره ام برخورد و متوجه نگاه پرسش گرانه ی من شد رفتم جلو و وانمود کردم که می خواهم با او حرف بزنم و در ابتدا گفتم : ببخشید! سریع گوشی را از گوشش در آورد و گفت : بله.
پرسیدم که قطار برلین از کدام سو می آید و من باید در کجا منتظر باشم بلیتم را گرفت و در حالی که به سمت جدول قطارها می رفت می گفت: الان برایت پیدا می کنم.
در جدول زمان بندی قطارها یک تصویر کامپیوتری از قطارها وجود داشت که درآخر و ابتدای آن وقت ورود قطار به ایستگاه نوشته شده بود و در روی هراقک یا (Wagon ) هم نمره ی واگن وجود داشت که نشان می داد در کدام قسمت ایستگاه می توانی اطاقک خود را بیابی.
هر ایستگاه به بخش های A و B و C و D تقسیم شده بود که هر اتاقک با هر نمره ای طبق شکلی که در جدول کشیده شده بود، در مقابل این حروف می ایستاد.
درکنار این حروف نیز یک ساعت عقربی بزرگ و در زیر آن مقصد ایستگاه و این که قطار چه زمانی وارد ایستگاه می شود به چشم می خورد.
از آن پسر جوان تشکر کردم و درست 3 دقیقه بعد قطار برلین سر رسید و من سوار آن شدم. این قطار بر خلاف قطار قبلی کمی کهنه تر و قدمی تر بود ولی هنوز راحت و زیبا بود.
در صندلی ام نشستم و بعد از ده دقیقه ای که قطار حرکت کرده بود مرد بزرگی با ریش سفید و لباس های مخصوص خدمه آمد و بلیتم را دید و مهر زد.
من یاد داشت هایم را که در کابل از دفتر گویته گرفته بودم در آوردم و به دنبال نمره ی تماس رابط آلمانی ام در برلین می گشتم.
موبایل من که از شرکت Roshn در افغانستان بود در آنجا کار می کرد و من نمی دانستم و کارت اعتباری کافی نخریده بود.
شاید می توانستم با اعتبار باقی مانده در موبایلم به رابطم تلفن کنم.
نمره ی تماسش را پیدا کردم و شروع به دایر نمودن نمره کردم.
تماس برقرار شد و از آن طرف خط صدای زنی جوانی را شنیدم.
خودم را معرفی کردم و از او پرسیدم که چگونه متوجه ایستگاه برلین شوم.
او در حالی که کمی هیجان زده به نظر می رسید از من پرسید که آیا قطار سر وقت به ایستگاه رسیده بود یا نه و من گفتم بله.
ــ خوب پس به بلیتت نگاه کن و ساعتی را که قطار به ایستگاه برلین می رسد پیدا کن.
با عرض معذرت از حضور شما به خاطر تاخیر در به روز کردن وبلاگم.
روزهای سختی را پشت سر گذاشتم که مدتی از آن در هلمند و در محاصره طالبان پاکستانی گذشت.
سعی می کنم ادامه سفرم را هر چه زودتر در وبلاگم قرار دهم.
پیروز باشید.
قسمت سوم
در انتظار قطار برلین
بر روی نیمکت انتظار نشستم تا ساعت رسیدن قطاری که من باید سوار شوم ، فرا برسد . نمی دانستم که از کدام طرف می آید از چند نفری پرسیدم ولی درست جواب نگرفتم .
پیر مردی را چند متر آن طرف تر در سمت چپ خودم دیدم که بر روی نمیکت نشسته بود و کمی دورتر از او خانمی محجبه که معلوم بود مسلمان است نشسته بود.
رفتم جلو و از پیر مرد پرسیدم که قطار برلین از کدام طرف می آید.
لهجه ی انگلیسی اش آشنا بود و نا خود آگاه پرسیدم که اهل کجا هستید و او با اندکی تأمل و تعجب از این سؤال به چشمان من خیره شد و با اکراه جواب داد؛ افغانستان !
کمی خوشحال شدم و دلگرم . او نمی دانست که قطار از کدام سو می آید . کنارش نشستم که چشمم متوجه پله ی برقی شد.
خانواده ی دیگری که در هواپیما دیده بودم پائین آمدند. خوشحال تر شدم . از جایم برخاستم تا آنها بنشینند. خانمی که مادر چند فرزند نیز بود ، جوان و زیبا بود موهای بناگوشی داشت و چشمان درخشان.
من کمی آن طرف تر بر روی نیمکت نشستم و شروع به احوال پرسی کردیم.
آنها در هامبورگ زندگی می کردند که شهری تجاری است و بیش از 70 هزار نفر افغان را در خود جای داده است.
قرار بود در همان قطاری که من سوار می شدم آنها نیز سوار شوند. چندی بعد صدای زوزه ی قطار به گوشم رسید و من نا خود آگاه به سمت آن چرخیدم.
صدای آرامی داشت که بسیار با وقار و غرور به سمت من می خرامید.
وقتی که اتاقک راننده ، در ابتدای قطار از برابر من می گذشت احساس کردم که قطار بی جان به من نگاه می کند.
بالاخره قطار ایستاد و درب های آن با صدای نا آشنایی باز شد.
مأموران قطار پیاده شدند و من جلو رفتم. هیچ کس با کسی حرف نمی زد.
از یکی از آنها پرسیدم که آیا این قطار، قطاری است که من باید سوار شوم و بلیتم رانشانش دادم.
بدون این که بلیتم را به دستش بگیرد خود را خم کرد و آن را نگاه کرد و سپس به سمت آخر قطار اشاره کرد و گفت که باید از واگن آخری سوار شوم.
بارهایم را به دست گرفتم و به سمت آخر قطار که 100 متری از من دور بود دویدم.
باید می دویدم چون قطار ها معمولاً 5 دقیقه در ایستگاه می ماندند.
در ابتدای دربی که من باید سوارمی شدم زنی با لباس مخصوص خدمه ی قطار ایستاده بود و کمی تعجب کرده بود چون من به سرعت به سمت او می دویدم.
از او پرسیدم که باید از همین دروازه سوار شوم و او بلیتم را نگاهی کرد و گفت بله.
من داخل رفتم و چند ثانیه بعد درب های قطار بسته شد. درون واگن را نگاه کردم همه چی غریب بود، نمی دانستم که باید چه کار کنم به بلیتم نگاه کردم ، شماره ی صندلی را که برای من رزرو شده بود پیدا کردم.
چهار طرفم را نگاه کردم ولی هیچ نمره ای ندیدم .
سپس همان خدمه ی قطار را دیدم که مسافران را راهنمایی می کند، بلیتم را به وی دادم و گفتم که کمکم کند و او نیز به من گفت که باید دنبالش بروم.
صندلی ام رانشانم داد و من هم نشستم . حال فرصتی داشتم تا درون قطار سریع السیر را ببینیم.
جایم خیلی راحت بود. صندلی ها درست به شکل صندلی های هواپیما بود امّا رو برویت جای بیشتر داشت.
دوربین ام را بیرون آورده بودم تا عکس بگیرم ولی هیجان و خستگی هفت ساعت پرواز دستانم را اجازه نمی دادند.
کمی آرام تر شدم و به بیرون از قطار نگاه کردم.
خدای من ! همه جا سبز بود. یادم از صفتی آمد که در کتاب های درسی در باره ی قاره ی اروپا می خواندیم، «قاره ی سبز».
مناظر با سرعت از پیش روی من می گذشتند و در بین راه دهکده های کوچک و زیبایی را می دیدم که همه خانه ها سقف های سرخ رنگ داشتند و به دور کلیسایی که عموماً درمرکز قرار داشت جمع شده بودند.
از کنار هر دهکده که می گذشتیم تلاش می کردم آن را خوب ببینم.
اکثر آنها کاملاً منظم با خیابان هایی که عموماً از آجر و سنگ فرش شده بود و زیبایی جالبی داشت. به آسمان نگریستم، همان رنگی بود که در افغانستان بود و البته ابرها کمی متفاوت بودند.
اشکال ابرها فرق می کرد، توده های ابرها بسیار بزرگ تر و زیبا تر بود.
خدایا! چرا این همه زیبایی و نعمت فقط برای مردم این گوشه از دنیا!؟
همانگونه که مناظر زیبا و سر سبز آلمان از جلوی دیدگانم می گذشتند، نمی دانستم باید چه حسی داشته باشم.
خودم را گم کرده بودم. آیا باید ناراحت می شدم و یا این که خوشحال می بودم که در چنین سر زمینی سفر می کنم؟
آنها چگونه به این آبادانی دست یافته بودند؟
توربین های سه ملخه ی بادی با قد های افراشته از جلوی چشمانم می گذشتند و سؤالات بی شماری ذهنم را به خود مشغول کرده بود!
آلمان که نفت یا گاز ندارد و بعد از جنگ جهانی از افغانستان هم بیشتر خراب شده بود، پس آنها چگونه کشورشان را به این حد توسعه رسانیده اند؟
تمام این سؤالات داشتند مرا دیوانه می کردند. سرم را به شیشه ی پنجره تکیه داده بودم و فکر می کردم که ناگهان صدایی مرا به خود آورد !
کسی با زبان آلمانی چیزی می گفت : سرم را چرخاندم فردی با موهای کوتاه و زرد که معلوم نبود مرد است یا زن و از وسایلی که در دست داشت فهمیدم که مأمور کنترول بلیت ها است.
بلیتم را به وی دادم و به چهره اش خیره شدم ، نگاهی به من کرد و به او گفتم که باید به برلین بروم.
متوجه سنگینی نگاه ام که شد، لبخندی زد و گفت که باید درهانور قطارم راعوض کنم و سپس بلیتم را باطل کرد و به دستم داد و با لبخندی دیگر دور شد.
نمی دانستم که هانور کجاست ، امّا به هر ایستگاهی که قطار می رسید چند لوحه که نام شهر در آن نوشته شده بود دیده می شد.
پس باید به هوش می بودم، نزدیک به دو ساعت با سرعت گذشت و هنوز در فکر بودم که مسافری که در پشت صندلی من نشسته بود به من با لبخندی گفت که به هانور نزدیک شده ام وسپس صفحه ای کامپیوتری را در جلوی واگن و بر روی دروازه ی ورودی نشان داد که نوشته بود 5 دقیقه ی دیگر به هانوار می رسیم.
من تازه متوجه آن صفحه ی کامپیوتری شدم و آماده شدم تا پیاده شوم.
به سمت درب خروجی قطار رفتم و منتظر شدم که قطار بایستد.
قطار در ایستگاه بزرگ و مجهز هانور ایستاد ومن در کمال نابلدی با نگاه به چهار طرفم پیاده شدم.
در فرودگاه فرانکفورت

در فرودگاه بزرگ و بین المللی فرانکفورت از هواپیما خارج شدم . در ابتدای خروج دو ناظر به سرعت پاسپورت و ویزه ی مرا چک کردند و سوار یک اتوبوس بزرگ و زیبا شدیم.
همه چیز در اطرافم نو،زیبا وناشناخته بود. چشمم با تشنگی بسیار به هر طرف می درید و به هر آنچه که زیبا و ناشناخته بود حمله ور می شد.
از اتوبوس پیاده شدم و به سمت درب شیشه ای پیش رفتم که همه به آن سمت می رفتند، سوار پله ی برقی شدم و به منزل دوم فرود گاه شماره ی 2 رفتم . بعداً فهمیدم که این پله ی برقی مرا به سمت دنیایی برد که هوش از سرم می ربود.
منتظر شدم که رابط من هم برسد. او شخصی آرام از اهالی آلمان بود که در کابل کار می کرد و قبول کرده بود که به من کمک کند.
با یک پرواز آمدیم ولی من در هواپیما مزاحمش نشدم. بالاخره به سمت وی رفتم و او گفت که باید به قسمتی برویم که بارها و چمدان ها را از هواپیما می آوردند.
وقتی به سمت سالن اصلی می رفتم دوستم به من اشاره کرد که باید از وسیله ی باربری استفاده کنم. آن وسیله را گرفتم و شروع کردیم به راه پیمایی به سمت ایستگاه اصلی قطارها.
خیلی راه رفتیم . ایستگاه شماره ی 2 که مخصوص فرودگاه بود خیلی بزرگ بود.
با وسیله ی باربری خودمان به پله های برقی فراوانی سوار شدیم و از این سو به آن سو و بالا یا پائین می رفتیم.
یک گروه از دانش آموزان آلمانی را دیدم که برای آشنایی با کارو سیستم فرودگاه همراه با معلمان شان به فرودگاه آمده بودند و می خواستند همه جا را ببندند.
خیلی آرام و مأدب بودند و می دانستند که از قطار بین شهری چگونه استفاده کنند.
من ودوستم بالاخره توسط یک آسانسور به قطار ی که باید ما را از فرودگاه به ایستگاه قطارها می برد، رسیدیم .
قطار زرد رنگ بود با پنجره های بزرگ و اتوماتیک.
راننده نداشت و پس از این که توقفش تمام می شد، درب ها خود به خود بسته می شد و قطار به راه می افتاد.
من و دوستم درست در ردیف اول نشستیم جایی که در کشورهای شرقی محل راننده است و روبروی ما و کنار پنجره چند نفر از همان دانش آموزانی نشستند که برای باز دید آمده بودند.

آنها به جلو نگاه می کردند و من به آنها ! کسی اصلاً متوجه من نبود و من احساس بسیار خوبی داشتم. کسی نبود که مثل ایران با تحقیر یا به گونه ای تبعیض آمیز به من نگاه کند.
همه آرام بودند و جز دانش آموزان دیگر کسی با کسی حرف نمی زد. به همه نگاه می کردم ولی هیچ کسی به سمت من با فضولی نگاه نمی کرد اما من کنجکاوانه یک روزه می خواستم از چهره های آنهابفهمم که در فکرشان چه می گذرد.
ناممکن بود!
قطار به سمت ایستگاه می رفت و من با حیرت و هیجان ازاین همه سازندگی به اطرافم نگاه می کردم و افسوس می خوردم.
به دوست آلمانی ام گفتم حالا معنی اصلی توسعه یافتگی را فهمیدم و از با غرور لبخندی به من زد.
قطار به ایستگاه رسید و مابعد از گذشت یک سری دهلیز های بزرگ و پله برقی های متواری به ایستگاه قطارها رسیدیم.
تکت یا بلیط من قبلاً رزرو شده بود و من باید کدی را که ایمیل شده بود وارد دستگاه قرمز رنگی می کردم که در داخل ایستگاه بود.
این کار را دوست آلمانی ام کرد. البته این ماشین جدید بود و او نیز اندکی معطل شد تا راه حل را پیدا کرد.
بلیط های من چاپ شدند و از جای مخصوص بیرون آمدند و من آنها را گرفتم.
دوستم مرا راهنمایی کرد که در کجا باید معطل شوم و خود او نیز از مسیر دیگری از من جدا شد.
من هم سوار بر آخرین پله برقی شدم و پائین به سمت سکویی رفتم که قطار می آمد.
ساعت 2:30 بعد از ظهر به وقت آلمان بود که تقریباً ساعت 5 بعد از ظهر به وقت کابل می شد.
به این ترتیب من طولانی ترین روز زندگی ام را در حالی پشت سرمی گذاشتم که با سیلی از اتفاقات رو به رو بودم.
در یک کشور صلح دیده بودم که جنگی بزرگ را پشت سر گذاشته بود و می رفت که جزء رهبران اصلی دنیای مدرن شود.
توسعه ی این کشور که محوراصلی جنگ جهانی دوم بود؛ چشم هر بیننده ای راه خیره می کند.
همه جا روشن و شفاف بود و هر کس کار خود را دقیق انجام می داد. من به روزها و اتفاقاتی که در پیش رو داشتم فکر می کردم.

قسمت اول
به سوی اروپا
روزها و سالها به سرعت می گذرند و هیچ تأمل نمی توان بر آن داشت . از نامزدی من و فرزانه ماه ها گذشته و فکر می کنم که چه زود گذشت .
فرزانه هم اینک در دبی است و من در درون هواپیما به سمت برلین پایتخت زیبای آلمان می روم.
فکر می کنم که چه قدر شتاب زده همه ی زندگی و روزها و سالها می گذرند حتی سریعتر از همین هواپیما که من بر آن سوارم.
چند روز پیش را به یاد می آورم که چه سخت کار می کردم، از 9 صبح تا 12 برای بانک جهانی و از آن به بعد برای فرهاد دریا.
درست نمی دانم . شاید مسعود را گم کرده ام . مسعود افسرده و غمگین حالا بسیار تفاوت کرده . به شدت کار می کند . عصبانی شده و خیلی زود عصبانی می شود. از حوصله و منطق پایدارش کمتر استفاده می کند و...
تمام این ها برای این است که می خواهم به یک فضای مدرن وارد شوم و دوران بیهودگی و کار عبث را که در ایران داشتم پشت سر می گذارم.
حالا فکرهای بزرگ تری دارم . دیگر در اندیشه هایم به رئیس جمهور شدن فکر نمی کنم. می کوشم تا در گوشه ای از این دنیای نه چندان بزرگ با یگانه عشقم فرزانه زندگی خوبی داشته باشم. می خواهم زندگی مرفه ای داشته باشم.
هنوز رسیدن به این اهداف راه زیادی و وقت زیادی را می طلبد. همین چند روزپیش بود که از دانشگاه Williams یک ایمیل داشتم که با تقاضای بورس من موافقت نکرده بودند.
خیلی افسرده و نا امید شدم ولی می دانم که باز هم امکان دارد که خداوند دوباره کارهایم را روبه راه سازد.
هواپیما سه ردیف دارد که چندان پر نیست. بزرگ است و در هر بخش یک صفحه ی کامپیوتر نشان می دهد که ما در کدام قسمت راه هستیم.
و من فکر می کنم که فاصله ی به این بزرگی چه قدر به سرعت در حال پیموده شدن است.
این اولین سفر من به اروپا است . در واقع اولین سفرم به یک شهر و کشور غربی به کشوری که خودش دچار یک جنگ بزرگ بوده امّا حال از کشورهایی است که صلح و دموکراسی را حمایت می کند.
در سفر کوتاهی که به آلمان داشتم با دنیای غرب بیشتر آشنا شدم و بر آن شدم تا خاطراتم را در این وبلاگ در اختیار همه بگذارم.
باشد که به کار آید.
خداوندا!
سال نو را سالی پر برکت و همراه با پیروزی برای تمام افغانها در سرتاسر دنیا قرار بده.
دشمنان افغانستان را هدایت نما و اگر قابل هدایت نیستند از ریشه نابودشان گردان.
افکار بد را از اطراف ملت افغان دور بدار و سیاستمداران افغان را وجدان و صداقت و عشق به این ملت عطا بفرما.
امنیت و فرهنگ دوستی و عشق را بر دلهای ما حاکم گردان و غرور و خود پرستی را از دلهای ما به دور دار.
چنان کن که در انجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
عکس از وبلاگ افغانستان امروز
خشم حامد کرزی در برابر پرویز مشرف
پس از سخنان تند و بی پرده ی پرویز مشرف در مورد بی کفایتی آقای کرزی در انجام وظایفش، این اولین بار است که آقای کرزی در مقابل مردمش ظاهر می شود.
آقای کرزی که در محفل بزرگداشت سالروز مرگ آقای مزاری در غرب کابل شرکت کرده بود، عصبانی به نظر می رسید و از ابتدای سخنرانی نیز می کوشید که هر چه زودتر به اصل مطلبی که می خواهد بیان کند، بپردازد.
موضوع اصلی در این جا است که اگر آقای کرزی به جای سیاست "انفعال مصلحتی" در برابر پاکستان، سیاست "گفتگوهای برابر" بر سر مبارزه علیه تروریزم را بر می گزید، اکنون دست بازتری در توجیه سیاست های خویش در برابر ملتش نسبت به پرویز مشرف می داشت.
آقای ظاهر طنین، سر دبیر بخش فارسی بی بی سی در لندن معتقد است که ناکامی پاکستان در جلب حمایت آمریکا دلیل اصلی عصبانیت پرویز مشرف است:
اما شايد عصبانيت آقای مشرف دلايل بيشتری داشته باشد، اگر اين ادعای رئيس سابق آی. اس. آی ژنرال حميد گل را بپذيريم که آژانس آی. ان. ان از او نقل کرده است. او می گويد: "سخنان مشرف به صراحت نشان می دهد که ملاقات اخير وی با پرزيدنت بوش بی نتيجه و ناکام بوده است... پرزيدنت بوش به مشرف هشدار داده تا از نفوذ تروريست ها جلو گيری کند."
یکی دیگر از تحلیلگران بی بی سی در کابل،آقای آصف معروف، رییس بخش افغانستان بی بی سی ارتباط عصبانیت پرویز مشرف با امضای توافق نامه ی هسته ای آمریکا با هند را مردود نمی داند:
همزمان در پاکستان برخی از محافل در پی نزديکی آمريکا با هند تصور دارند که تحولاتی در راه خواهد بود و لذا مقامات کنونی پاکستان ممکن است به اقداماتی نظير محدوديت دسترسی افغانستان به راه های ترانزيت و بنادر پاکستان نيز دست بزنند.
آنچه که مسلم است این است که آقای کرزی به عنوان رییس جمهور افغانستان نیاز به حمایت سرتاسری مردم افغانستان دارد و باید بکوشد تا افکار عمومی را در جهت حمایت خود بسیج کند.
اما ضعف سیاسی آقای کرزی در بسیج افکار عمومی مشکلی است که آقای کرزی را به شدت بی اعتبار ساخته است.
به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن
مسئله ی زن درافغانستان
تخلف جنسی، تجاوز جنسی، ربوده شدن، جنسیت ضعیف، عقل ناقص، آبرو و حیثیت و غیرت افغانی مفاهیمی هستند که برای توجیه در بند نگاه داشتن زنان و دختران در افغانستان استفاده می شود.
بسیاری از این مفاهیم زاده ی یک بخش کاملا منحط و غلط از فرهنگ افغانها است و بخشی دیگر پرورده ی فکر تاریک سیاستمدارانی است که تحول و اصلاح را در جامعه ی افغانستان به سود خود نمی بینند و یا همچون آقای کرزی اختیار، توانایی و جسارت اصلاح امور را ندارند.
مشکل اساسی در کجاست؟ آیا خود زن افغان در این ناهنجاری دخیل است یا مرد افغان؟ و یا هر دو؟
راه حل چیست؟ آیا کمونیسم راه حلی پیشنهاد کرده بود؟
در این نوشتار ، نگارنده سعی دارد تا به برخی ازاین پرسشها نظری افکند البته بدون پرده پوشی وتعارف .
ابتدا بهتر است گروه های مختلف فکری-اجتماعی زنان را بر شماریم که به طبع نظر شخص نگارنده را باز تاب می دهند:
1- زنان سنتی واپسگرا:
این دسرزنانی هستند که به خود اجازه ی به دست گرفتن اختیار زندگی خود را نمی دهند چون خود باوردارند که ازاین توانایی برخوردارنیستند وخداوند آنان رابرای کامیابی ولذت جویی مردان آفریده است.
این سنت وفرهنگ که ازمتن تفکرجامعه ی افغان درمورد زن سرچشمه می گیرد، باعث می شود تااین گونه زنان درآشپز خانه به دنیا بیایند ودرآشپزخانه از دنیا بروند .
همین طرز فکر است که باعث شده در برخی ازمناطق جنوبی زن درکنار حیوانات به فروش برسد که نگارنده خود شاهد اصلی این ماجرا است .
( سازمان بین المللی درمورد وضعیت زنان در افغانستان )
در صد بالایی از زنان افغان در این گروه جای دارند که در قریه ها و روستاها ی دور افتاده ی افغانستان به سر می برند.
دسترسی به این دسته بسیار مشکل است چون خود را حتی از شنیدن رادیو هم محروم می دانند و فقط سرگرم امورات زندگی شوهرانشان هستند و همانند ماشینی که از تخم مرغ، جوجه می سازد عمل می کنند.
فرار از این سیستم سخت اجتماعی برای آنان بسیار مشکل است و به قیمت زندگی شان تمام می شود.
خود سوزی دختران در ولایت هرات در واقع راهی است که زنان و دختران پس از دریافت رنگهای دیگری از یک زندگی طبیعی ، بر می گزینند تا ازشر یک زندگی تحمیلی وخسته کننده راحت شوند.
در واقع منشاء خودسوزی ها بخش دیگری از فرهنگ افغان ها است که بر طبق آن، پناه بردن به افراط و تفریط برای خاموش نمودن شعله های هیجانات و خواسته هایی که سال ها سرکوب شده تنها راه موجود به نظر می رسد.
مردانی که در اطراف این گروه از زنان و با آنان زندگی می کنند نیز افرادی بی سواد هستند که هیچ گونه تفکر و اندیشه ای را به خود راه نمی دهند و همانگونه عمل می کنند و می گویند که از" ملای قریه" و یا "ریش سفید" قوم می شنوند ـ طوطی وار.
ملا و ریش سفید نیز برای دوری از مشکلات زیاد وپیچیده که استعداد و نفوذ او را زیر سؤال می برد همواره از مردها می خواهد تا زنان را زیر برقع یا چادری پنهان سازند.
مردانی که در ادارات دولتی و پاسگاه ها، در این مناطق کار می کنند نیز هیچ گاه جسارت دفاع از هیچ زنی را ندارند چون خود نیز زاده ی همین فرهنگ غلط زن ستیزی اند.
جالب این جاست که رئیس کمسیون حقوق بشر در قندهار نیز که خود محصول همین فرهنگ غلط بود از دختری که در بخش عکاسی با این اداره همکاری می کرد و از کابل به قندهار رفته بود می خواست که برقع یا چادری بپوشد و گرنه حق کار کردن با این کمیسیون را ندارد!؟!
2 ـ زنان و دختران مد گرا!
این دسته از زنان که اکثراً در شهرهای بزرگ زندگی می کنند از توانایی مالی خوبی برخوردارند.
آنان در استفاده از هر گونه مواد آرایشی دریغ نمی کنند و در اصطلاح عوام " به آنها ربطی هم ندارد که زنان دیگر چه می کشند" .
این دسته از خانم های پول دار در واقع آتش تعصبات را داغ تر می کنند و چون هیچ به تعادل و تعامل و سازش با امیال خود فکر نمی کنند در واقع برای آن دسته از زنان و دخترانی که راننده و ماشین شخصی ندارند به عنوان دشمن عمل می کنند.
زنان و دختران وزرا و سرمایه داران بزرگ غرب نشین و بعضی فرماندهان نو کیسه در کابل نیز از این دسته اند که با تفنگدار و ماشین های قیمتی به خرید هفتگی می روند و اصلاً هم برایشان اهمیتی ندارد که دیگران چگونه اند.
این دسته نیز با مردانی همراه اند که حقوق زنان را فقط دراین می دانند که برای شان پول های گزاف خرج کنند تا آنها هیچ کمی وکاستی از لباس های مد روز، لوازم آرایشی و طلا و جواهر نداشته باشند و همینکه این دسته تحت اراده وخواست مردان باشند برای شوهرانشان کفایت می کند واگر زمانی اشتباهی مرتکب شدند باکمی خشونت می توان آ نان اصلاح کرد!؟
3- زنان ودختران مدرن !
در صد بسیار پایینی از اجتماع زنان را تشکیل می دهند که در برخی از شهرهای بزرگ زندگی می کنند.
این دسته نیز در افراط وتفریط که شرط و مشخصه اصلی زندگی افغانی است بسرمی برند که می توان آ نان رابه دوگروه متفاوت تقسیم نمود .
الف - زنان ودخترانی که راه اصلی و منطقی برای احیاء حقوق خود را بااندیشه های بیگانه ودور از عقل غربی به اشتباه می گیرند و می خواهند که افغانستان راه هزار ساله را یک شبه بپیماید.
مثال بارز این دسته اززنان ، زنان انقلابی افغانستان یا ( راوا) است که حتی در بخش هایی به مبارزه ی مسلحانه پرداخته است.
این گروه نیز به دلیل غرق شدن درتفکرات غربی همچون ، سکولاریسم ( ضددینی) فمینیسم ( زن گرایی) و دیگر مکاتب غربی می خواهند این مفاهیم را باخشونت ویا باروش های دیگر یک شبه بر زن افغان تحمیل کنند.
واز آ نجا یی که زنان افغان نیاز های ابتدایی دیگر همچون سواد آموزی وکاریابی دارند ، این د سته مورد استقبال عمومی قرارنمی گیرند وکوشش های آنها به ثمرنمی رسند .
ب- زنان ودخترانی که قدرت تفکر بالایی دارند وریشه های بحران رامورد مطالعه قرار می دهند.
این دسته می کوشند تا با قضاوت درست و منطقی راهکارهایی را برگزینند که هم در زندگی عملی خودشان مورد استفاده قرار گیرد وهم به صورت اندیشه های مکتوب به دیگران منتقل شده وثبت تاریخ گردد.
به هرترتیب، زن افغان خود نیز دچار خودسانسوری است واز طرفی افراط وتفریط درتمام موضوعات زندگی وی باعث می شود که ازتحولات اجتماعی وسیاسی عقب مانده وازآنجا یی که اکثریت جامعه ی افغان را زنان تشکیل می دهند این پس مانی باعث ضررهای فراوان اقتصادی ، فرهنگی وسیاسی برای کل افغانستان می شود.
لینک های مرتبط:
گزارش سازمان عفوبين الملل درباره وضعیت زنان در افغانستان زنان و راه دشوار دموکراسی در افغانستان / گفتگو با خانم ملالى جويا پای صحبت یک زن افغانی-آمریکایی